تبليغاتX
فریاد فیلم
به شتابید امشب و هر شب

فیلم محاکمه در خیابان بیست هفتمین فیلم استاد مسعود کیمیایی اکران شد

سخنی جایز نیست دست به سینه می نشینم و فقط تماشا می کنیم  اثر استادی که با آثار او

بزرگ شدیم . عاشق شدیم . سینما را یاد گرفتیم شاگردی کردیم و ..................

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:44 توسط روزبه روحی پور |

رای باز بسته شده

دیگر نمی خواستم خبر مرگی را درج کنم  ولی نتوانستم از مرگ خالق اثر بیاد ماندنی رای باز

بگذرم فیلمی که ماننده دیگر فیلم های خاص و بکر دیگر مجال اکران نیافت.

در چه حالی این فیلم را دیدم دوره دانشجویی دسته جمعی تو جشنواره فجر سینما جمهوری 

یادش گرامی باد

مهدی نوربخش (رای باز /عاشق مترسک)

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 20:14 توسط روزبه روحی پور |

این برداشت  اختصاص داده شده به داستانی از خانم ریحانه حسن زاده(همسرم)

نفس برای دهمین بار فیلم عروسی شان را نگاه می کند وبازهم  لحظه ایی که پدرش را در آغوش می گیرد اشک در چشمانش

 جمع می شود و به خود می گوید:

- مرده شور این اشکهارو ببرن. آخه برای چی گریه می کنم؟    

درست ماه پیش همین روز بود که همه در تب و تاب عروسی بودند. آرایشگاه، عکس و فیلم برداری، چرخیدن در باغ، ورود به سالن ، رقص و شام و بالاخره آخر شب. آخر شب که می شود آدم تازه از نگرانی ها خلاص می شود و دلش       می خواهد چنین روزی یکبار دیگر تکرار شود. یکبار دیگر تکرار شود تا تو بهترین استفاده را از آن ببری تا هرگز شب عروسی را فراموش نکنی.تا دیگر نگران آرایش صورتت، نگران دسته گلت، نگران عکس و فیلمبرداری و نگران شام شب و خوش گذشتن به مهمانها نباشی و با خودت بگویی گور پدر همه کس و همه چیز به جز من و مرد زندگیم و این شب دلنشین. عروسی در ایران هرچقدر هم که با شکوه باشد بازهم مردم حرفهای زیادی دارند که بزنند. فلان چیز کم بود فلان چیز بد بود، ما عکس ننداختیم، ظرف میوه جلوی ما خالی بود،جوجه کباب به ما نرسید، موقع شام به ما تعارف نکردن، هوا گرم بود و هزار چرت وپرت دیگر که دلت می خواهد دستت را بلند کنی و بکوبی توی دهن هر کسی که دهانش بسته نمی شود و بگویی دوست داشتی رانم را کباب کنم و بگذارم سرمیزتان تا دیگر حرفی نباشد و بهتان خوش بگذرد؟

نفس هنوز این خانه ی تازه را با تمام اسباب و اثاثیه ی تازه اش باور نکرده بود. انگار اینجا غریب بود. انگار برای هر کاری باید از کسی اجازه می گرفت که نبود. مثل رفتن به خانه دوستی که یکبار بیشتر او را ندیده باشی، یا نشستن در بهترین اتاق هتلی که هرچند میدانی حق توست اما مال تو نیست. یا شاید هم جایی که احساس میکنی همه چیز داری اما نمی دانی چگونه باید از این همه چیز استفاده کرد. تنهایی بعد از عروسی روزهای چندان جالبی نیست. احساس می کنی همه ناگهان تو را فراموش کرده اند. انگار همه چیز یکدفعه کم رنگ و کم رنگ میشود تا دیگر بی رنگ شود و آنوقت هست که از خودت می پرسی خب حالا که چی؟باید از کجا شروع کرد و اصلا چرا باید شروع کرد، یا اینکه واقعا همه اش همین بود؟ و هزار سئوال مایوس کننده دیگر که فقط با گذشت زمان بی معنا می شود و زندگی رنگ رخسار تازه ایی می باید.

نفس در گیر و دار همین فکرها بود که ناگهان به ذهنش رسید چیزی به شب نمانده است و او هنوز حتی تصمیمی برای شام نگرفته است.

-       هیچ چیزی مسخره تر از شام و نهار نیست. هنوز ناهار از گلویت پائین نرفته نگران این هستی که شام چی درست کنم.

نگاهی به اطراف انداخت و به نظرش همه چیز  خاک گرفته بود. انگار منتظر کسی بود تا به او بگوید خانه را باید گردگیری کنی، یا اینکه خودش دست به کار شود و خانه را برای خود گردگیری کند، بعد یک جاروبرقی بیندازد روی این زمین و بعدش یک طی حسابی بکشد تا همه چیز برق بیفتد. چیزی نمانده بود تا دست به کار بشود و به این هوا ساعتی بگذرد اما باز هم با خود گفت:

-       ول کن بابا حوصله داری. تمیز کنی که چی بشه؟ دو روز دیگه، دوباره همین آش و همین کاسه.

شاید گرمای یکم تیرماه کمی بی حالش کرده بود و از همه بدتر اینکه دیروز از ساعت نه صبح تا آخر وقت خانه مادرش بوده و با مهرداد ساعت دوازده شب به خانه برگشته اند و بدتر اینکه همین یک ساعت پیش با مادرش حدود یک ساعت و سی و هشت دقیقه صحبت کرده است و دیگر حرفی برای گفتن ندارد و بعد اینکه مینا دوستش هم خانه نبود تا کمی با او هم حرف بزند و از تجربیات این یک ماه برای او گزارش بدهد. بعد با خودش گفت:

-       چقدر خوب می شد اگه من یه خواهری داشتم برادری داشتم، از شانس من مامان یه دونه بیشتر نتونست بزاد.

بعد دوباره افسوسی خورد و گفت:

- آخه آدم با مادر شوهرش که در آستانه ورود به شصت سالگیه حرفی برای گفتن نداره. از چی بگه؟از یائسگی؟از افتادگی رحم؟

 ساعت تقربیا پنج بعد از ظهر بود. روزهای تابستان مثل کش می ماند هر چقدر بکشی باز هم کش می آید. تمام نشدنی است. چندین بار باید چرتی زد، چندین بار باید عصرانه خورد، چندین بار باید مهمانی رفت  تا اگر خدا بخواهد آفتاب کم کمکی غروب کند و شب از راه برسد. اما حساب یه روز دور روز نیست. تازه هنوز خانه پر از نقل و شیرنی است پر از سبد گلهایی که کاملا خشک نشده اند و هنوز آطل و باطل روی میز غذاخوری ایستاده اند و کارتهایی که نام فرستنده هاشان مشخص است. پر از ظرف و ظروف کادویی که نفس هنوز جایی برایشان ندارد تا آنها را بچیند.

-       آخه مگه یه آشپزخونه فسقلی چقدر جا داره تا من همه اینها رو این تو جا بدم. ول کن بابا به مهرداد  می گم همین جوری کادو پیچ بذارتشون توی انباری.

بعد نیم نگاهی به سینک ظرفشویی انداخت و متوجه شد ظرفهای صبحانه به همراه ظرف غذای ناهار خودش و لیوان شربتی که دیشب آخر وقت مهرداد آن را سر کشیده بود هنوز در سینک است.

-       از هیچی به اندازه ظرف شستن بدم نمیاد، مخصوصا استکان. ول کن بابا، با ظرفهای شام می شورمشون. 

بعد روی مبل نرم و راحتی ولو شد و در کانالهای ماهواره به دنبال برنامه مورد علاقه ایی گشت.چیزی شبیه آموزش آرایش صورت توسط فری جون، یا آخرین کلیپ این پسر هلوها کامران و و هومن، یا شایدم  از این مصاحبه هایی که می گن فلان خواننده چند تا زن داره چند تا بچه داره چند تا دوست دختر داره چی می خوره چی می پوشه، ماشینش چیه؟ شاید هم یه دستور آشپزی جدید یا شنیدن صحبتهای یه روان شناس درست و حسابی، ولی نه کی حوصله بحث روان شناسی داره توی این گرما. همون کامران و هومن از همه بهتره. اما چیزی پیدا نکرد که نکرد.

-       این همه با هزار بدختی دیش ماهواره رو یه جا قاییم کنیم که یه تفریحی باشه اینم که هیچی نداره. ایشاالله بیان یه روز جمعش کنن خیال همه راحت بشه. همه اش آگهی.

بعد تمام قد روی کاناپه ولو شد و به سقف خیره شد. خانه نو و تمیز بود. با سقفی سپید و روشن. مهرداد این خانه را خودش دو سال پیش خریده بود. همان موقع که خانه خیلی ارزان بود. همان موقع که تازه از مالزی برگشته بود.هر چه داشته و نداشته جمع کرده بود و با سهم ارثیه ایی که بعد از مرگ پدرش به او رسیده بود این شصت و پنج متری را خریده بود. بعد در بازار بزرگ در مغازه پدرش به همان کار پدرش یعنی ظرف فروشی مشغول می شود. هر چند که بیشتر موهای جلوی سرش ریخته است اما راضی است. خودش  میگوید: دوری از وطن و پدر و مادر ودر نهایت مرگ پدر او را شکسته کرده است و اگرنه سی سال بیشتر ندارد. اصلا به او نمی خورد که تک پسری باشد که بعد از سه خواهر به دنیا آمده باشد. منظورم این است که پخته است، کم حرف می زندو بیشتر گوش می دهد. تلخ ترین حرفها را هم به بهترین شکل بیان می کند. آرام است اما نه بی قاعده و بی خیال. هر تغییری را در خانه متوجه می شود هر چند سطحی و ناچیز. برایش مهم است که دلیل هر رفتاری را هر کاری را بداند. معتقد است آدمیزاد حتی بی دلیل پلک هم نمی زند. جیبش هم حساب و کتاب دارد. نه خسیس است نه بی دلیل پول حرام می کند. معتقد است یک اصل مهم در زندگی هست به اسم پول که با بودنش شاید خوشبخت نشوی اما با نبودش حتما بدبخت می شوی و دیگر اینکه پول باید جایی برود که پول با خودش بیاورد البته منهای لحظاتی که آدم تفریح می کند و نیمی از تفریح پول خرج کردن است.

نفس هنوز چشمانش به سقف خیره بود و با خود فکر می کرد:

-       کاش کسی الان تلفن می کرد و مارو برای شام دعوت می کرد. اینجوری هم زمان زود می گذشت هم مجبور نبودم صدبار از خودم بپرسم شام چی درست کنم. اصلا خوبه بگم امشب هوس پیتزا کردم.

بعدیکم عمیق تر فکر کرد

-       پیتزا؟ پری شب پیتزا خوردیم.     

نه باید فکر دیگری می کرد.

- کاش امشب می رفتیم فرحزاد، آخر شب هم یکی یه بستنی می خوردیم برمی گشتیم خونه. زندگی یعنی همین دیگه. پوسیدم توی این خونه.

  بعد به خاطرش آمد که

-       آخه سه شب پیش فرحزاد بودیم. چقدر خوش گذشت.

راست می گفت به همراه مادر و پدرش. کلی خوش گذشت.موقع برگشت هم از مهرداد خواسته بود که بروند خانه مادرش بخوابند اما مهرداد موافق نبود وگفته بود آدم باید خانه خودش بخوابد.

-       خوبه به مهرداد بگم بریم پارک سر خیابان. زیرانداز هم می بریم، هوا هم خیلی خوب و خنک است. دوتا ساندویچ هم از همان جا می خریم و می خوریم و آخر شب بر می گردیم خانه. تابستان که نمیشه توی خونه شام خورد.

اما ناگهان یادش آمد مهرداد از رفتن به پارک خوشش نمی آید. دوست ندارد وسط خیابان دراز شود و یا اینکه غذا بخورد و  هزار نفر هم دور و برش باشد. دوست ندارد هنگام غذا خوردن شاهد سیگار کشیدنهای مخفیانه پسر و دخترها و یا دختر بازی ۸۸ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:26 توسط روزبه روحی پور |

این رسم مسلمانیست؟

گوشت خوک  و مستراح پای چپ

کتاب قانون ؟

من بجز فیلم اول مازیار میری (قطعه نا تمام ) فیلم های بعدی اش را دوست نداشتم  مخصوصا این

اخری پاداش سکوت  ولی بر اساس اینکه کارگردانی است که کارش را خوب بلد است به تماشا این

اثر وی نیز رفتم .

در مجموع فیلم بعدی نبود و لی با خوش سلیقگی که به خرج داده بود از جهاتی به نظر من دچار مشکل

بود معلوم نبود ما با فیلمی در چه ژانری مواجه هستیم

اخلاقی و عبرت اموز

کمدی کلام

تراژدی

و خیلی ژانرهای دیگر ی که در ان می گنجید .

فیلمی که دارای همه انها باشد فی النفس ایراد نیست ولی  دقایق طولانی فیلم به سمت طنز می رفت

و به یک دفعه بی مقدمه به سمت لحظات مذهبی  اگر بگویم که ان لحظات طنز به این خاطر بوده که

که تماشاچی را با خود همراه کند که خیلی زیاد بود .

در کل هارمونی و تناسبی  در کل فیلم برقرار نبود . شاید این تنها ایراد فیلم بود .

ولی در همه موقیعت خوب اجرا شد طنز اش به شدت می خنداند و طناز بود

درام و قسمت عاطفی اش خوب در امده بود

همین طور نکات پند اموز اش .  ولی این سه قسمت خوب به هم چفت نشده بود .

و نمی شود از بازی بسیار در خشان فریده سپاه منصور به راحتی گذشت  شاید هر انتخابی

به جز او برای این نقش می شد  به هیچ وجهه قسمت طنز فیلم در نمی امد .

همین طور سید مهرداد ضیایی و فتحعلی بیگی .

فیلم نیش و کنایه های  خوبی نیز داشت. سفرهای بیهود دولتی و ریخت پاش بیت المال

اصل دین را ول کردن و تعصب روی فرع و دیگر موضو عاتی که گفتنش خطر دارد بهتر است خوتان ببیند

و در مسلمانی خود تجدید نظر کنید.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:52 توسط روزبه روحی پور |

ما بی پولیم  شما بی پولین  انها اما پول دارند

کارگردان

حمید نعمت الله کارگردان جوان و خوش قریحه  ای که چند سال قبل فیلم خوب بوتیک را ساخت .

دستیار سابق مسعود کیمیایی (ضیافت / مرسدس) و ایرج قادری(می خواهم زنده بمانم )

حمید نعمت الله مانند اصغر فرهادی قصه و فیلم نامه فیلم هایش بر کارگردانی اش می چربد .

بوتیک فیلم ای در ظاهر ساده و لی عمیق که برامده از فیلم نامه ساد و دقیق.

بی پولی  قصه ای ساده که بارها مصداق های ان را در حوالی خود دیده ایم  ولی نعمت الله با

خوش سلیقهگی خود این متحوای تلخ و گریه دار را با طنازی کامل روایت کرده که بیشتر تماشاگر

را می خنداند .

بی پولی  نمره فیلم نامه  ۸۵ 

بی پولی نمره کارگردانی ۷۰

بی پولی

دقت به جزییات

اکلیل پای چشم لیلا حاتمی هنگام رفتن به عروسی با وانت سرایدار

از یک صندوق صدقه و یک اسکناس یک سکانس تمام عیار ساختن ( نمی دانم چرا یاد سوسیس

کباب کردن سنتوری افتادم)

پرت نداشتن

چیزی اضافه و پرت نداشت  جلال بابای بهرام رادن به اندازه  و تاثیر گذار  که کامل می توان گذشته

و خانواده  رادان  فهمید

انتخاب های درست

جز لیلا حاتمی که به نقش نمی خورد چه سنی چه ........

همه انتخاب ها خوب بود  مخصوصا سیامک انصاری  وقتی که متینگ می امد

و ان عینک و پیژامه ابی  که کار فوق العاده کیوان مقدم طراح صحنه و لباس بی پولی بود

علی سلیمانی استاد بچه های مذهبی با نمک و شیرین

امیر جعفری قالتاق بالفطره

بابک حمیدیان که بعد ریسمان باز خوب خود را در نقش های کمیک جا کرده

و حبیب رضایی در سکانس ناب و به یاد ماندنی فیلم اویزان شدن از بارفیکس و ادای میمن در اوردن

و خلاصه

وقتی نعمت الله را بوتیک را ساخت همه را شگفت زده کرد  و عده ای ان را یک اتفاق دانسته

و اعلام کردنند باید منتظر فیلم دوم وی باشیم  حال بی پولی اماده است برای همه

که بدانند از بی پولی نمی شود فرار کرد  چون اتفاق نیست واقعیت است

راستی داشت یادم می رفت از فیلمبرداری  جادوگر (زرین دست سینما ایران )

صدای همیشه نت عمو اسحاق خانزادی

من پول ندارم  تو پول نداری   شما پول دارین ؟

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:9 توسط روزبه روحی پور |

داربی / شهر آورد / پرسپولیس -استقلال / تبانی / فوتبال سیاسی

 

راحترین بازی برای شرط بندی در تمام دنیا  فکر نکنم از بچه ۵ ساله تا بانو ۹۰ ساله در پیش بینی

این بازی خطا کنند جز رییس فدراسیون فوتبال که فکر می کرد این بازی برنده دارد یا بنده خدا در

در باره این بازی اطلاعات ندارد مثل اطلاعات اش در مورد فوتبال ندانستن مربی منچستر ؟؟؟؟/

بازی یک - یک شد مثل همیشه در این پنج سال شاید از سر دلسوزی دولت مهرورزی است

که کسی از طرفداران مبادا دلش بشکند هرچند دیروز طرفداران دو تیم حاضر بودند تیم شان

ببازد و لی بازی یک -یک نشود که شد تنها پیشرفت این داربی این بود که باعث تنوع شد و این

بود که گل اول را پرسپولیس زد . 

داربی  بدون کریمی/ جباری/ برهانی / پژمان نوری / نیکبخت / خلیلی / روانخوا ه  .................

یک خبر داغ بر ای علاقمندان این وبلاگ پیشا پیش  نتایج داربی اینده را خبر رسانی میکند

داربی ۶۸ / ۱-۱

داربی ۶۹ / ۱-۱

داربی ۷۰ / ۱-۱

داربی ۷۱/ ۱-۱

مسابقه  پيش بيني  با جوايز ارزنده

پيش بيني كنيد در داربي هاي ۶۸ تا ۷۱ كه مسابقه ۱-۱ مي شود گل اول را پرسپوليس مي زند

يا استقلال

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:11 توسط روزبه روحی پور |

هملت یا تردید مسله این است

وارژ کریم مسیحی کارگردان خوب فیلم پرده اخر 

وارژ کریم مسیحی تدوینگر توانای سینمای ایران

وارژ کریم مسیحی دستیار  بهرام بیضایی

حال وارژ کریم مسیحی و فیلم ترید

ابتدا برای دیدن این فیلم باید فیلم یا نمایش هملت را دیده باشید یا لااقل نمایش نامه ان را خوانده

باشید .

فیلم براساس نمایش نامه شکسپیر است . سیاوش تمام اتفاقات زندگی اش شبیه اتفاقات هملت

است و پدرش به دست عمویش کشته می شود و خودکشی نشان داده می شود .

مادرش بلافاصله با عمویش ازداواج می کند . پدر نامزدش پیشکار خاین پدرش است و...............

فیلم از نظر کارگردانی / فیلم بردای / تدوین  و مخصوصا صداگذاری بی نظیر پرویز ابنار  خیلی خوب است

 و ما هم از کارگردان پرده اخر همین انتظار را داشتیم  و لی محتوا  ؟

هملت ایرانی ؟

بجای قصر از کاخ قدیمی و این همه خدم و حشم/ این مافیای های اقتصادی با این شکل و شمایل

این همه کارکترهای دور  شخصیت سیاوش کمی تو ذوق می زند بطور کل خوب ایرانیزه نشده

کاش فیلمی با این بار تکنیکی خوب کمی بیشتر روی فیلم نامه ان که البته نقصی ندارد کار میشد

تا به فضای ایران و شخصیت های ملموس  تری نزدیک می شد .

ولی فیلمی است که ارزش دیدن را دارد ولی برای کسانی که هملت را دیده و این نمایش نامه را

دوست داشته باشند . کریم مسیحی علاقه خاصی به دنیای رمز و راز و تعلیق دارد  وبهترین ان را

در سینمای ایران ساخته (پرده اخر)  ولی در تردید قدمی به پیش بعد از سالها نسبت به اثر قبلی

نگذاشته  شاید طرفداران پرده اخر توقع بیش از تردید داشتن . ولی در این سالهای قطحی فیلم

خوب  تردید جایگاه خوبی دارد .

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:34 توسط روزبه روحی پور |

برداشت چهلم چهلمی بر رفقای فراموش شده

ماهنامه فیلم ویژه نامه تابستانی خود را اختصاص داده به فیلم های پروانه نمایش نگرفته و  اکران

نشده دهه اخیر  وقتی مجله را ورق می زدم  به صفحه ۱۱۱ رسیدم متوجه شدم

سینه سوختن فقط اثر شیمیایی نیست  می شه تو تهران مونده باشی  و جنگ نکرده باشی

و یک دفعه احساس  سوزش  سینه کنی  وقتی چشمم به اسم فیلم خودم افتاد  در صف

طویل خاکستری  بی پروانه نمایش ها . رفقای فراموش شده ای که واقعا فراموش شدن

و جالب که مسولین حتی پروانه نمایش خانگی نا قابل  را بر نتابیدن و پرده نقرهای که

که فیلم را خریده بود نتوانست پروانه نمایش خانگی نا قابل برایش بگیرد .

دو سال تما م دوندگی در ارشاد نتیجه نداد  چون به نظر انها فیلم از بیخ مشکل دارد

سیاه . خشن . و.......................................

چه ها که در این سالها بر من نرفت  ولی الان برای خودم هم این فیلم بایگانی شده مثل

بایگانی مجله فیلم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:18 توسط روزبه روحی پور |

اين تابستان هم مي رود مثل تابستان هاي ديگر كه رفتند و انهايي كه نيامدن ولي خواهند رفت

شهريور است  ماهي براي ما شهريوري ها ساده نبود  هم تولدت شهريور باشي و هميشه سرنوشت

سال بعد تحصلي ات وابسته به اين ماه باشد  ما هم كه يكي از مشتري هاي پرو پا قرص اين ماه

حتي ظهور مرداد  هم نتوانست از جذابيت اين ماه بكاهد هر چند نظام جديد اين ماه را از سكه

انداخت .

همه در منزل پدري ايت براي جشن تولد تو جمع اند ولي تو به فكر امتحان لامذهب فردا

همه چمدان ها را براي واپسين روزهاي تعطيلي بسته و تو منتظر كارنامه  هميشه

كارنامه اعمال چيز مزخرفي است  هرچند در دوران دانشگاه شهريور بهتر بود چون

ثانيه شماري مي كرديم براي بازگشايي اش اما با اين دعا كه دانشگاه بدون حراست  بدون

دورس اجباري غير مرتبط و عقيدتي  ولي ...........................

شوخي شوخي اين  ۳۰ ايم  شهريوري است مي گذارنم  ديگر وقت ان است كه نرم نرم

با واژه جواني خداحافظي كنم  جواني كه هيچ از ان نفهميدم نه من نه هيچ جوان هموطن

۱۷ شهريور با زير ۵ كشته اگر خونين است   پس اسم اين روزها  چيست 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:30 توسط روزبه روحی پور |

برادر فتحی پستچی اصلا زنگ نمی زند  چون زنگ های شو زده

طرز ساخت پستچی سه بار در نمی زند

اول یک عدد برادر حاج حسن فتحی با سابقه مناسبت سازی در  سیما خوب ایران یک جاعل خوب

تاریخ ضد یهود ضد کمونیست  (مدار صفر درجه)  سریال های با زبانی منسوب به خدا رحمت کند

علی حاتمی البته با این تفاوت که دیالوگ های حاتمی اصل بود مال این براد را چین زده اما خوب هم

نزده . و همین سازنده اثر خفیف و به قول قدیمی ها جیم ازداواج به سبک ایرانی .

 

سپس مقدار زیادی علی حاتمی پوست می کنیم و بعد در دیگ نسل سوخته می رزیم

خدا نگهدارد تارانتینو را برای کسانی نمی فهمنش  ۴ پیمانه  و بخشی از ژانر هاری 

شازده قاجار   ۲ عدد لوطی ۱ عدد پتیاره  و یک عدد هرچی دلتون می خواد  میشه ریخت

بردار جان نمیدونی که وقتی علی حاتمی با زبان شعر  تصویر سازی می کرد  می خورد

می شد فهمید چی میگه اما این دو به علاوه یک شعر های شما را نمیشه فهمید

زبان عهد قجر را می شه فهمید ولی زبان معاصر و طبقه اول را اصلا تو جامعه ما عینیت نداره

و اخر سر هم که ترسیدی این شاهکار شما را کسی نفهمد به پایین ترین سطح فیلم نامه نویسی

تمام گره وتعلیق داستان را باران کوثری به تما شا چی گفت بخدا ما بیننده شعور داریم برادر فتحی

یا بکار بردن اسم بی ربط فیلم توسط فروتن  ولی اقای فتحی پستچی در نمی زند چون اصلا

پستچی نداریم امیل کنید

من بعنوان یک جوان امروزی  دیالوگ های بارن کوثری و فروتن را نمی فهمم اصلا نه بالا شهر نه پایین

شهر نه تهران نه جایی ذیگر نمی دانم این زبان ابداعی از کجا امده شاید می خواهید مثل

حاتمی یا کیمیایی زبانی خاص بسازید و نشده جانم علی حاتمی دمکراسی ادبی را رعایت

می کرد دقت کنید به دیالوگ طوقی و بابا شمل زمین تا اسمان فرقش بود چون دوره های انها

متفوت بود یا خواستگار با سوته دلان  یا بروید فیلم در ان عهد بسازید یا اینکه معاصر زبان خود

را دارد  و بگذریم از فیلم  پر از اشکال سن امیر جعفری در معاصر نمی خورد باید ۲ تا کفن پوسانده

باشد و لی ........

اینکه بار یونجه انجا چه می کرد  و ..........

پستچی اگر در زن هم باشد ایفون را میزند نه در را

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 10:44 توسط روزبه روحی پور |